تبليغاتX
متولد ماه مهر

گر اجباري كه به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش ميزدم، همان جايي كه بيست و دو سال پيش «آذر»مان در آتش بيداد سوخت، او را در پيش پاي نيكسون قرباني كردند.اين «سه يار دبستاني» كه هنوز مدرسه را ترك نگفتهاند. هنوز از تحصيلشان فراغت نيافتهاند. نخواستند همچون ديگران كوپن ناني بگيرند و از پشت ميز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر درآخور خويش فرو برند. از آن سال، چندين دوره آمدند و كارشان را تمام كردند و رفتند؛ اما اين سه تن ماندند تا هر كه را ميآيد بياموزند. هر كه را ميرود سفارش كنند. آنها هرگز نميروند، هميشه خواهند ماند. آنها «شهيد»ند. اين «سه قطره خون» كه بر چهره دانشگاه ما همچنان تازه و گرم است. كاشكي ميتوانستم اين سه آذر اهورايي را با تن خاكستر شدهام بپوشانم؛ تا در اين سموم كه ميوزد، نفسرند. اما نه، بايد زنده بمانم و اين سه آتش را در سينهام نگاه دارم.

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 10:19 توسط شمس| |

خانه عمویم اینا مهمان بودیم و هوشنگ هی می گفت بیا با هم بازی کنیم، اما از آنجا که من دانش آموز زرنگ و حرف گوش کنی هستم به جای بازی کردن با هوشنگ، کنار مامانم که داشت با زن عمویم صحبت می کرد نشستم و گوشه مانتویش را کشیدم و گفتم: مامان تا فردا صبح باید یک انشاء در مورد تروریست بنویسم ، مامان هم گفت: ذلیل مرده! همش باید وایستی آخر شب مشقاتو بنویسی؟ از صبح تا حالا داشتی دم در تیله بازی می کردی، خوبه به خانم معلمت بگم؟!، و من هم الکی گریه کردم و از مامانم خواستم به شما نگوید که من تیله بازی می کردم چون شما گفته اید اگر تیله بازی بکنیم انضباطمان را صفر می دهید.

 

مامان کمی فکر کرد و گفت: خب، فردا بگو دفترت را فراموش کردی بیاری و منهم خندیدم و گفتم: آخه خانم معلم که گول نمی خورد، زحمت خودت زیاد می شود، چون اگر انشاء نبرم فردا میگوید با اولیاء بیایین مدرسه.

 

مامان هم که می دانستم حال و حوصله پر حرفی های شما را ندارد به طرف عمو ناصر و پدرم که داشتند میوه می خوردند اشاره کرد و گفت: پس معطل چی هستی؟ برو از فرصت استفاده کن؛ من هم از آنجا که شما گفته بودید به حرف مادرتان گوش کنید خیلی سریع به سمت ظرف میوه ای که کنار آنها بود یورش بردم، هنوز چهار پنج تا بیشتر گلابی نخورده بودم که مادرم آمد و گوشم را کشید و گفت ذلیل مرده منظورم این نبود مثل تروریست های امریکایی که به ذخایر نفتی عراق حمله کردند بیایی و به میوه های خونه عمویت رحم نکنی! منظورم این بود بروی از عمو و پدرت در مورد تروریست بپرسی!

 

وقتی پدر فهمید باز هم می خواهم برای انشاء کمک بگیرم گفت: من از این موضوع های انشاء که خانم معلمتان به شما می دهد سر در نمی آورم و رفت خوابید، برای عمو ناصر توضیح دادم که موضوع انشای این هفته مان این است که تروریست را توصیف کنید، خندید و گفت: خانم معلمتان خیلی خنگ است که موضوع به این سختی را برای بچه کلاس دوم ابتدایی انتخاب کرده است، آخه بچه دوم ابتدایی چه می فهمد تروریست چیست؟، البته من به عمو ناصر توضیح دادم که شما خنگ نیستید چون شونزده بار تقلب کردم و شما دو بارش را فهمیدید!

 

عمو ناصر گفت: تروریست ها کارهای بد می کنند و من یکم فکر کردم و گفتم یعنی نازنین تروریست است؟، عمو ناصر اخم کرد و گفت آخه دختر کوچولوی دو ساله من مگر کار بد می کند؟! که من هم گفتم: بله، خودم دیدم چند شب پیش جایش را خیس کرده بود!

 

عمو ناصر سری تکان داد و گفت نه منظورم این نبوده است، تروریست ها خرابکاری می کنند، هر چند باز هم می خواستم نازنین را مثال بزنم اما گفتم: مثل نازی؟، عمو باز هم اخم کرد و گفت: آخه آی کیو! گربه کوچولوی ناز نازی ما چه طوری می تواند خرابکاری بکند؟ منهم جواب دادم: خودم دیدم چند بار گوشه فرش خرابکاری کرده بود و زن عمو هی به نازی فحش می داد!

 

عمو کمی سر کچلش را خاراند و فکر کرد و گفت: منظورم این نوع کارای بد و خرابکاری که تو فکر می کنی نیست، تروریست ها مکان ها را خراب می کنن ... و من سریع وسط حرف عمویم پریدم و گفتم : مثل هوشنگ؟!، عمو کمی کفری شد و گفت: آخه هوشنگ که توی مدرسه شماست، چرا این حرف را می زنی؟! و من هم برای عمو ناصر توضیح دادم هوشنگ با دوستانش توی کلاس ها روی میز و صندلی ها راه می روند، و تا حالا دو تا میز را شکسته اند و بعضی موقع ها هم هوشنگ با لگد به در کلاس ها می زند و وقتی جای پایش روی در می ماند خوشحال می شود و می گوید مهر زدم!

 

عمو به هوشنگ که جلوی تلویزون داشت میکرو بازی می کرد نگاه کرد و سری تکان داد و گفت: تو که نمی گذاری من حرفم تمام بشود، تروریست ها آدم می کشند!، من هم کمی ذوق زده شدم و به عمو گفتم: آخ جان! بالاخره فهمیدم، زن عمو تروریست است! عمو دستش را روی بینی اش گذاشت و گفت: هیس! دیگر این حرف را تکرار نکن،اگر زن عمویت بشنود فکر می کند من این حرف را یادت داده ام آن وقت من را می کشد!، گفتم: دیدی عمو! خودت هم گفتی، عمو با تعجب پرسید: من چی گفتم؟!، من هم سریع جواب دادم: همین که زن عمو شما را هی می کشد!، آن روز هم سوار ماشین شما بودم، چند دفعه زن عمو به شما گفت کمربند ایمنی را ببندید و شما عصبانی شدید و گفتید: تو که منو کشتی، باشه بستم!

 

نمی دانم چرا با شنیدن صحبت های من، عمو چند باری سرش رو به دیوار کوباند و بعد از کمی فکر کردن گفت: تروریست ها اون آدمهایی هستند که کارهای بد را یواشکی انجام میدهند، من هم چشمهایم گرد شد و گفتم یعنی عمو شما تروریست هستی؟! عمو پرسید: من کدام کار بد را یواشکی انجام دادم؟! و منهم گفتم: جمعه هفته پیش که زن عمو خانه نبود و شما فکر می کردی من و هوشنگ توی اتاق خوابیدیم، آمده بودم آشپزخانه آب بخورم که دیدم شما گاز را روشن کردین و با سیخ ... به اینجای حرف که رسیدم عمو وسط حرفم پرید و گفت امان از دست این سریال های تلویزیون، چشم و گوش بچه ها را هم باز کرده اند و بعد یک هزار تومانی به من داد و گفت برو برای خودت و هوشنگ بستنی بخر، انشاء نمی خواد بنویسی.

 

من هزار تومانی را گرفتم و به عمویم گفتم باید انشاء را بنویسم، و عمو گفت: اصلا تروریست یعنی تو و خانم معلمت!

 

منهم پرسیدم چرا؟! و عمو گفت: تروریست ها مثل تو در کار آدم ها فضولی می کنند و بعد مثل تو از آدمها پول می گیرند تا هیچی نگویند!

 

و من پرسیدم خب خانم معلممان چرا تروریست است؟! عمو جواب داد: چون شما تروریست کوچولوها را این شب جمعه ای به جون ما آدم بزرگ ها انداخته و آسایش ما را به هم زده است.

 

الان که انشایم را وجب کردم دیدم دو وجب شده است و چون هفته پیش اصغر دو وجب انشاء نوشت و نمره اش بیست شد منهم همین جا انشایم را تمام می کنم، با تشکر از عمو ناصر که در نوشتن انشاء به من کمک کرد.

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 10:10 توسط شمس| |
زان پس که صدها هزار شقایق به کوه و دشت،

پرپر شدند در ره آن سرخ انتظار

در تنگنای گوشه مطبخ پیاز پیر،

با ریش و ریشه ای که فروهشته در سبد،

افراشته پرچم  سبزی

که این منم

پیغام این بهار...!

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 19:3 توسط شمس| |
 

یاد دارم کودکی بودم خرد
با صدای گرم مادر
هر صبحدم
در میان بستری نرم و تمیز
می گشودم چشم بر نور سفید
می گشودم دل بر نور امید
یاد دارم سفره خانه ما
بوی سنت می داد
داخل خانه ما
جلوه ای زیبا داشت
از زن ایرانی
جلوه ای از یک شمع
ذره ذره می سوخت
و نداشت پرو ایی
که به آخر برسد
کودکم هوش بدار
قبر مادر اینجاست
جای مادر خالیست
دل من تنگ شده
مادرم دیگر نیست

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 14:40 توسط شمس| |
امروز یک سال از دیروز بزرگتر خواهی شد
 می دانم
چشمانت انتظار هدیه ای را قدم می زند
هدیه ای خواهم داد
جعبه ای مملو از واژه هایی گنگ
راستی ، گذشت ، مردانگی ، مروت
روزی که آن را باز کردی
شایدموهایت به میهمانی آسیاب رفته باشند
و شاید بزرگ شده باشی
بزرگ

تولدم مبارک...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 18:45 توسط شمس| |

همه ما و کسانی که یه کم با رایانه سر و کار دارند می دونند که رایانه با منطق صفر و یک کار می کنه، یعنی داده هایی که به رایانه داده می شود یا "صفر" هستند یا "یک" و غیر از این رایانه چیز دیگری نمی شناسد.مثلا ۱/۵ یا ۰/۲۵ ندارد.

خوب از زمانی که با سیاست آشنا شدم و بخصوص در جریان اتفاقات اخیر شباهت زیادی بین منطق رایانه و سیاست در کشور خودمون دیدم.دیدم که در کشور ما هم افراد مثل رایانه فقط دو دسته هستند یا "چپ" یا "راست"!!!

مثلا وقتی خود من از جناح چپ انتقاد می کردم  در نظر افراد یک راستی به حساب می آمدم و وقتی از راست انتقاد می کردم یک چپی!!!

در حوادث و اتفاقات قبل و بعد از انتخابات هم هنگامی که در جمع طرفداران آقای موسوی از ایشان انتقاد می کردم همه می گفتند پس تو به احمدی نژاد رای می دهی و هنگامی که در جمع طرفداران احمدی نژاد از او انتقاد می کردم باز هم همه می گفتند خوب پس تو به موسوی رای خواهی داد!!!

مگر نمی شود نه این طرف بود نه آنطرف؟!یعنی باید مثل رایانه فقط صفر یا یک باشیم و چیزی میان این دو وجود ندارد؟!

 به نظر من باید طرفدار حقیقت بود نه طرفدار شخصُ گروه یا حزبی خاص...

باید حقیقت حرف رو از گفتار گوینده دریافت کرد بدون آنکه بدانیم که چه کسی می گوید. به فرموده امام علی (ع):ببین چی میگه نبین کی میگه.

همانطور که درقرآن هم گفته شده از فردگرایی و گروه گرایی پرهیزکنید تا در انتخاب راه حق دجار اشتباه نشوید.

 

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 9:8 توسط شمس| |
همیشه فکر می کنیم که فرد متعصب و متحجر باید ظاهری ریشو با لباس کثیف و یقه تا بالا بسته شده و تسبیح در دست و مذهبی و ... این جور چیزا باشه.همیشه فکر می کنیم متعصب یعنی کسی که به مسائل مذهبی اهمییت بیشتری می دهد...

ولی تا حالا فکر کردید که یک فرد کت و شلواریه کراوات زده که بوی ادکلنش هزار متر دور و برش رو پر می کنه و صورتش سه تیغه و اصلا نماز نمی خونه و ... هم میتونه متعصب و متحجر باشه؟!

به نظر من بله هستند افرادی که داعیه تمدن رو دارند ولی متاسفانه نه تنها متمدن نیستند بلکه متجدد و بعضا متحجرند.کسانی که نخواستند از این بر پشت بام بیفتند ولی آنقدر عقب عقب رفتند تا از اون بر پشت بام افتاند.

شاید در نگاه اول که این افراد رو می بینیم فکر می کنیم بله دیگه آخر روشنفکر و اندیشمند هستند ولی با یک کم صحبت و آشنایی بیشتر متوجه می شویم که این ها هم افرادی متعصب و متحجر البته از نوع بی مذهبش هستند.

در جامعه الان هم که نگاه می کنیم افراد اینچنینی را بسیار می بینیم. کسانی که خیال می کنند که باید با مذهب مخالف باشند، با اسلام  مخالف باشند، با ولایت وفقه مخالف باشند تا متعصب و متحجر جلوه نکنند.

کسانی که افتخار می کنند مخالف نظام هستند، افتخار می کنند که فقط کانال های ماهواره ای رو نگاه می کنیم و یادمون نمیاد آخرین بار کی تلویزیون ایران رو نگاه کردیم و از این قبیل حرفها...

ادامه دارد...

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:58 توسط شمس| |

خوب توی درگیری همیشه کسانی هستند که بخوان از شرایط ایجاد شده سواستفاده کنند.آیا مهندس تونستی خط خودتو از اون عده جدا کنی؟!

گفتی می خوام یه جنبش به نام جنبش سبز تشکیل بدم.گفتم این خوبه به هر حال از این راه میشه بهتر به نتیجه رسید.ولی باز هم دیدم خوب،جنبشی که هیچ خط قرمزی برای عضویت نداره و هر کسی از راه رسید می تونه وارد اون بشه آیا می تونه به خواسته های اون همه جواب بده؟!وقتی می بینم کانال های ماهواره ای سلطنت طلب و ضد انقلاب و ... گوشه تصویر خودشون نشان سبز می زنند و از این جنبش حمایت می کنند و خودشون رو عضو این جنبش معرفی می کنند چطور نباید به صلاحیت این جنبش و اعضای اون و رهبرانش که داعیه پیروی از آرمان های امام و انقلاب را دارن شک کنم؟!

حتما عناصر ضد انقلاب مثل مجاهدین خلق و امثالهم برای رسیدن به اهدافشون که مطمئنا با اهداف انقلاب در تضاد است(سابقه این افراد این رو مشخص می کنه) یک مسیری رو در جنبش سبز دیدن که به حمایت از این جنبش روی آرودن...

مهندس دیدی که از روز اول که برای من و دیگران اصلاح طلب بودن و یا اصولگرا بودنت مشخص نشد الان هم موضع تو در قبال این هواداری ها مشخص نیست پس بگذار در تو شک کنم...

حرف زیاد دارم ولی مهندس اگر یک درصد هم احتمال بدی که تقلبی صورت نگرفته و تو به مردم دروغ گفته باشی آیا خودت رو می بخشی؟چه طور می خواهی این بدبینی ایجاد شده در جامعه را از بین ببری؟!طرفداران تو اگر صد بار هم بگویی من اشتباه کردم و تقلب صورت نگرفته ، فکر نمی کنم حرفت رو قبول کنند...

شاید ادامه داشته باشد...

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 13:17 توسط شمس| |
روزی که شنیدم میر حسین اعلام کرده که می خواد تو انتخابات شرکت کنه خوشحال شدم. به هر حال با سابقه نسبتا روشنی که تو ذهنم از ایشون داشتم فکر می کردم که یک جریان جدید رو می خواد ایجاد کنه ، یه هوای تازه بیاد تو فضای سیاسی ایران...

ولی پس از چند وقت از حضور ایشون با توجه به رفتارهایی که از خودش نشون می داد و صحبت هایی که می کرد سوالاتی تو ذهن من درباره اش ایجاد شد که نه خودش جواب داد نه هواداراش...

سوالاتی که برای خیلی ها ایجاد شد ، سوالاتی که باعث شد من نتونم قاطعانه و با دلیل از ایشون حمایت کنم...

یکی اینکه هیوقت به روشنی دلیل حضورش رو بعد از ۲۰ سال گوشه نشینی سیاسی اعلام نکرد. البته گفت که با تورم ۲۵ درصد احساس خطر کرده و یا از برخورد دولت با دانشجویان و قشر مثلا فرهیخته نگران شده ولی نگفت چرا در زمان تورم ۵۰ درصدی دولت سازندگی و حادثه کوی دانشگاه در دولت اصلاحات این احساس بهش دست نداده؟؟؟

خوب از این دست سوالات زیاد بود باز مثلا هیچ وقت موضع مناسبی در قبال بعضی از طرفدارانش اتخاذ نکرد...

چرا حزبی مثل نهضت آزادی از او حمایت کرده؟چرا عناصر سلطنت طلب در داخل و خارج از کشور به حمایت از او پرداخته اند؟گفت : "من نمی تونم بگم که از من حمایت نکنید..."

از قدیم گفتن اگر کسی رو میخواهی بشناسی نگاه کن دور و برش چه کسانی هستند...من هم نگاه کردم!!!

اینها گذشت ، انتخابات برگزار شد ، گفتند احمدی نژاد ۲۴ میلیون رای آورده...

مهندس گفتی تقلب شده ، خوب من هم به صحت انتخابات شک کردم و گفتم بله تو درست میگی ولی با کدام دلیل؟!

منتظر شدم دلایال قانع کننده ای بیاری ولی افسوس که نداشتی...مهندس با این حرفت یعنی به بیش از ۴۰۰ هزار نفر مسئول اجرایی انتخابات تهمت زدی...نمی دونم به ملت هم خیانت کردی یا نه؟!

گفتی بریزید تو خیابونها حقتون رو بگیرید...گفتم کدوم حق؟!کدوم راه؟ مگر نه اینکه "حق" رو نمیشه جز از راه "حق" گرفت؟پس ریختن به خیابان و درگیری و کشته شدن جوان ها و ...این راه حقه؟!

کشته شدن،زخمی شدن،به زندان رفتن ، از درس و زندگی افتادن برای تو جناب مهندس ولی آیا تونستی ادعای خودتو ثابت کنی؟!آیا تونستی جواب خون جوان ها رو بدی؟!

ادامه دارد...

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:38 توسط شمس| |
وقتی به دور و برمون نگاه می کنیم می بینیم تو مملکت ما همه چی رنگ سیاست داره،همه ما سیاسی هستیم ،همه نگاهها سیاسیه. همه چی رو به سیاست ربط میدن از فوتبال و مذهب گرفه تا رنگ لباس و نوع پوشش و ...

مثلا یه دتر رو ببینید تو جامعه ما که به قول معروف فشن(FATION) میگرده سریع بهش انگ سیاسی میزنن و میگن ضد انقلابه و نظام جمهوری اسلامی!!! رو قبول نداره... .

یا این روزا هرکی لباس سبز می پوشه یا رنگ حداقل یکی از وسایل شخصیش سبز باشه طرفدار جنبش سبز معرفی میشه و ضد نظام و ولایت فقیه و ...

فوتبال مستقیم پخش نمیشه میگن سیاسی بوده!!!آنفولانزای خوکی میاد میگن سیاسی بوده!!!هواپیما سقوط میکنه ۲۰۰ ، ۳۰۰ نفر میمیرند میگن سیاسی بوده!!!مرغ گرون میشه میگن سیاسی بوده!!!طرف میمیره میگن سیاسی بوده ، متولد میشه میگن سیاسی بوده...

حتی چند روز پیش یکی از دوستان می گفت:"ما متولدین سالهای ۱۳۶۴ تا ۱۳۶۶ همه به خاطر کوپن متولد شدیم..."یعنی باز هم سیاسی شدیم!!!

البته خوب شاید تقصیری هم نداشته باشیم چون ملتی هسیم که همیشه می خواهیم همه چیز رو پیچیده جلوه بدیم و مسائل ساده رو قبول نداریم.همیشه منتظر دست های پشت پرده ایم که رو بشه ، همیشه می خوایم اینجوری فکر کنیم که بازیچه یه سری عوامل خارجی یا داخلی شدیم... .

خوب دوست داریم اینجوری زندگی کنیم "پیچیده و مشکل"

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 14:27 توسط شمس| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir